صفحه اصلی / بزرگان بازار بورس / گوش هایم دشمن من شده بودند / پاراگراف بورسی

گوش هایم دشمن من شده بودند / پاراگراف بورسی

کسب ثروت نیم میلیون دلاری اعتماد به نفس وحشتناکی به من بخشید. درک بسیار عمیقی از کاری که انجام داده بودم، داشتم و مطمئن بودم که می توانم شاهکارهایم را تکرار کنم. شکی نداشتم که در کار خود استاد هستم. در زمان کار با تلگراف ها به نوعی حس ششم دست یافته بودم. می توانستم سهم را احساس کنم. چیزی شبیه یک احساس موسیقی دان با تجربه وقتی گوش او نت خاصی را در یک آهنگ تشخیص می دهد که برای گوش افراد عادی غیر قابل شنیدن است. به این ترتیب می توانستم بگویم که یک سهم چه خواهد کرد. مثلا اگر سهمی بعد از هشت واحد صعود، چهار واحد کاهش یافت نگران نمی شدم و به نوعی علت آن را درک می کردم. یا مثلا وقتی سهمی در جای خود تثبیت می شد به طور تقریبی می توانستم زمان شروع حرکت صعودی اش را پیش بینی کنم.

حس مرموزی و غیر قابل توصیف بود اما ذهنم هیچ تردیدی درباره وجود آن نداشتم و این مسئله مرا سرشار از احساس توانای می کرد. جای تعجب نداشت که رفته رفته به این باور برسم که من، ناپلئون امور مالی هستم. احساس می کردم که در جاده ای روشن و زیبا قدم بر میدارم، غافل از اینکه خطرات بسیاری بر سر راهم قرار گرفته است. نمی دانستم که در طول این راه هیولای بزرگی در کمین نشسته است.

تا حدی با خودبینی و غرور از خود پرسیدم مگه چند نفر قادرند کار بزرگی را که من انجام داده ام را تکرار کنند؟ تصمیم گرفتم به طور کامل، درگیر معامله شوم. اگر توانسته بودم نیم میلیون دلار بدست آورم چرا نتوانم دو، سه یا حتی پنج میلیون دلار بدست بیاورم؟

در همان زمان، اعتبارات و تسهیلات سازمان بورس تا حد ۹۰ درصد سرمایه افزایش داده شده بود و من مصمم شدم که با استفاده از ۱۶۰۰۰۰ دلار سودی که از معامله بورس کنار گذاشته بودم شانس دیگری خلق کنم. قصد داشتم که دست به معاملات کوتاه مدت روزانه بزنم و هدفم این بود که معاملات موفق پیشینم را در بازه های کوتاه تر و با تعداد بیشتر تکرار کنم.

اما حقیقت این بود که هرچقدر جیب من گشادتر شده بود به همان میزان عقل و درایتم کاسته شده بود. بیش از حد، اعتماد به نفس داشتم و به همین دلیل برای انجام خطرناک ترین کاری که یک نفر می تواند در بازار بورس انجام دهد، آماده شدم.

بازار همواره آماده است تا به معامله گران فراموش کاری که قدرت او را نادیده می گیرند، درس های تلخی بدهد.

در همان اوایل ورودم به نیویورک، تصمیم گرفتم تا رابطه دقیق و نزدیکی با بازار وال استریت برقرار کنم. به طرز احمقانه ای فکر می کردم سیستم اثبات شده معاملاتی من قادر است هر روز، موفقیت بزرگی در بازار برایم رقم بزند. پیشاپیش غرق در شادی ناشی از پیروزی های آینده بودم و در همین حال قدم به یکی از تالارهای معاملاتی گذاشتم.

تالار وسیعی بود با تعدادی صندلی که در مقابل هرکدام یک صفحه نمایش چشمک زن قرار داشت که قیمت های سهام را نشان میداد. فضای آن بسیار جالب توجه و پیشرفته بود. افراد زیادی هیجان زده و پریشان دائما در حال فعالیت, تقلا و سروصدا بودند.

صفحات چشمک زن مدام تغییر می کردند، ماشین حساب ها محاسبه می کردند و صدای تق و تق دستگاه تلگراف به گوش می رسید. منشی ها با عجله به این سو و آن سو  می دویدند. از هر طرف صداها و جملاتی می شنیدم نظیر: (( گودیر به نظر من با من راه نمی آید)). یا ((من از آنا کوندا خارج می شوم)) و یا ((بازار در حال آماده شدن برای بازگشت است.))

روز اول از مشاهده این شلوغی و هیجان چندان مضطرب نشدم. به دلیل موفقیتی که در چنته داشتم مرعوب این افراد و فعالیتشان نمی شدم و حس می کردم قوی تر از آن هستم که تحت تاثیر هیجانات و امیدواری ها و ترس از بازار قرار بگیرم. اما این احساس چندان دوام نیاورد. همزمان با انجام معامله در تلار اصلی بازار وال استریت، به تدریج احساس برتری و قدرتم را از دست دادم و چندی بعد من نیز به سایرین ملحق شدم.

گوش هایم به شنیدن اخبار جورواجور، شایعات و عقاید و نظریات دیگران باز شد. اطلاعیه های بازار را می خواندم و شروع کردم به پاسخ دادن به سوالاتی نظیر ((نظر شما درباره ی بازار چیست؟)) یا (( فکر نمی کنید که این سهم اارزش خریدن داشته باشد؟)) و این ها تاثیرات بسیار بدی بر من گذاشتند.

ظرف چند روز پس از آغاز معامله به این روش ، هرچه را در طی شش سال گذشته یاد گرفته بودم دور ریختم. هرکاری را که به سختی فرا گرفته بودم، فراموش کردم و همه کارهایی را که به خودم قول داده بودم که انجام ندهم ، انجام دادم. با کارگزاران مشورت می کردم. به شایعات گوش می دادم و توصیه های دیگران را نادیده نمی گرفتم.

شیطان با وسوسه یک شبه پولدار شدن مرا احاطه کرده بود. تمام دانشی  را که به سختی  از طریق تلگراف هایم بدست آورده بودم به یکباره فراموش کردم. گام به گام در راهی پیش می رفتم که به از دست دادن مهارت و توانایی هایم منجر می شد.

نخستین چیزی که از دست دادم، حس ششم بود دیگر چیزی را به معنای واقعی حس نمی کردم. تنها چیزی که می دیدم جنگل بزرگی از سهام بود که بدون دلیل و علت خاصی بالا و پایین می رفتند. سپس استقلال و اتکا به نفسم را از دست بدم. به تدریج نظم و برنامه ریزی برای انجام معامله را کنار گذاشتم و به سایرینی پیوستم که بی هیچ هدف و برنامه ای معامله می کردند. دنباله رو دیگران شدم. دلایلم برای معامله پوچ بود و کاملا بر اساس احساساتم معامله می کردم. شاید با این مثال بهتر بتوانم توضیح بدهم که چقدر وفادار ماندن به سیستم قبلی ام دشوار شده بود.

فرض کنید که در میان جمعیتی که برای تماشای نمایش آمده اند کسی فریاد بزند ((آتش)). چه اتفاقی رخ میدهد؟ افراد برای نجات خود به طرف درهای خروجی حمله ور می شوند و در این بین افرادی زیر دست و پا له می شوند.

و یا یک غرق شده را تصور کنید که در حال تقلا کردن است. هرچند دست و پا زدنش ممکن است به غرق شدن سریع ترش بیانجامد اما به هر حال او نمی تواند دست از تقلا بردارد. این رفتارها اشتباه و مهلک هستند اما افراد، در چنین شرایطی به طور غریضی و ناآگاهانه عمل می کنند.

همانطور که دنباله رو جمعیت شده بودم همانند آنها نیز رفتار می کردم. به جای اینکه یک گرگ در کمین نشسته باشم مبدل به گوسفند گیج و احمق هیجان زده ای شدم که منتظر بود تا سلاخی اش کنند. کار سختی بود که بگویم ((نه)) در حالی که همه افراد دور و اطرافم فریاد می زدند(( بله)).

همراه با آنها می ترسیدم ، ناامید و یا امیدوار می شدم. چنین شرایطی بیش از آن حتی در سالهای اول فعالیتم برایم پیش نیامده بود. کنترل و مهارتم را بربازی از دست داده بودم و دست به هر معامله ای می زدم، اشتباه از کار در می آمد.

کاملا احساس یک تازه کار را پیدا کرده بودم. سیستمی را که به زحمت برای خودم طراحی کرده بودم فرو ریخته بود. همه ی معاملاتم با یک فاجعه به پایان می رسد. درگیر ده ها وضعیت و معامله ضد و نقیض شده بودم سهمی را در ۵۵ دلار می خریدم. سهم به سرعت به ۵۱ دلار می رسید پس دستور جلوگیری از ضرر کجا بود؟  این اولین چیزی بود که دور انداخته بودم. صیر و تحمل؟ چنین چیزی در من وجود نداشت. چهارچوب ها؟ فراموششان کردم. روزها می گذشت و دور باطل معاملاتم به شرح زیر در حال رخ دادن بود.

در سقف قیمت میخریدم

به محض خرید

سهم شروع به ریزش می کرد

من وحشت زده می شدم

در کف قیمت میفروختم

به محض فروش

سهم شروع به رشد می کرد

حرص و طمع به سراغم می آمد

و دوباره در سقف قیمت می خریدم.

وضعیت به طرز وحشتناکی نا امید کننده بود. به جای سرزنش حماقت خودم به دنبال دلایل جورواجور برای شکست هایم می گشتم. و سپس شروع کردم تا به ((آنها)) ایمان بیاورم. ((آنها)) یی که از من بهتر می فروختند ((آنها))یی که ارزان تر از من می خریدند. اگرچه نمی توانستم توضیح بدهم که ((آنها)) چه کسانی بودند ولی این باعث نمی شد که به وجودشان عقیده نداشته باشم.

جنگ با ((آنها))، آن ارواح خاکستری که در ذهنم پرسه می زدند، مرا بی پروا کرده بود. لجوج و خودسر شده بودم. حتی اگر در جنگ مغلوب می شدم. سهم ها مرا بیچاره می کردند، هربار که شکست میخوردم دوباره برمیخاستم و خودم را میتکاندم و دوباره به جنگ می رفتم.

دائما به خودم می گفتم که من سابقه کسب نیم میلیون دلار از این بازار را در پشت سر دارم بنابراین چنین چیزی نباید در مورد من اتفاق بیفتد. چقدر اشتباه می کردم.!!!

این دوره کاملا یک فاجعه بود. در عرض چند هفته ۱۰۰۰۰۰ دلار ضرر کردم. جزئیات معاملاتم در این دوره بیشتر به شرح دیوانگی شبیه است. هنوز هم نمی توانم باور کنم.

حالا می دانم که به دلیل پیروی از احساسات ، پیروی از خود بینی و اعتماد به نفس بیجا به سمت این فاجعه هدایت شدم. دلیل این شکست بازار نبود بلکه غریضه و احساسات کنترل نشده خودم بود. سهمی را می خریدم و چند ساعت بعد می فروختم و در این وضعیت به جای سود، هربار ضررهای چند هزار دلاری را متحمل می شدم.

حقیقت این بود که هرچقدر بیشتر می خواندم و مطالعه می کردم سعی می کردم بیشتر فعالیت کنم. به این دلیل که به سرعت به مرحله ای رسیدم که دیگر از بررسی قیمت های بازار چیزی دستگیرم نمیشد.

طولی نکشید که وارد بدترین مرحله از فعالیتم در این دوران شدم. محاصره شده با ضررهای پایان ناپذیر، وحشت زده و گیج و شکنجه شده با شایعات، به مرحله ای رسیدم که دیگر نمی توانستم فکر کنم. تعادلم را از دست داده  بودم . تمام روز را در مطالعه و تفکر غوطه ور بودم. به ستون های قیمت چشم می دوختم ولی چیزی در نمیافتم. ذهنم تاریک و مه آلود شده بود. این مرحله ، واقعا مرا درمانده کرد. درست مثل آدم دائم الخمر شده بودم که ارتباطش را با حقیقت از دست داده ولی خودش نمیتواند علتش را بفهمد. در پایان چند هفته وحشتناک ، کمی هوشیاری به سراغم آمد و مصصم شدم تا دلایل اتفاق هایی را که برایم رخ داده بود پیدا کنم. چرا باید همه آنچه را که در هنگ کنگ ،کلکته، سایگون و استکهلم بدست آورده بودم در نیم مایلی وال استریت از دست بدهم؟ چه چیزی فرق کرده بود؟

واقعا راه حل ساده ای برای مشکل من وجود نداشت و تا مدت ها گیج و پریشان بودم. سپس یک روز، وقتی در هتل پلازا نشسته بودم و با نگرانی میخاستم به کارگزارم تلفن بزنم، خیلی ناگهانی، چیزی را دریافتم. وقتی در آن سوی مرزها بودم با هیچ تالار معاملاتی ارتباط نداشتم. با هیچکس صحبت نمیکردم, هیچ تلفنی نمیزدم و هیچ توصیه و پیشنهادی دریافت نمیکردم.

پاسخ سوال از همان ابتدا در ذهنم نجوا می شد اما من در ابتدا به آن اهمیت نمیدادم. تعجب برانگیز، ساده اما غیر قابل باور بود طوری که به سختی با آن کنار آمدم و پذیرفتم. در حقیقت گوش هایم دشمن من شده بودند.

همانند طلوع سپیده دم که به تدریج آشکار می شود به یاد می آورم که وقتی در خارج از امریکا بودم بازار را و یا حداقل سهم هایی را که داشتم یا توجهم را جلب کرده بودند، در آرامش؛ به طور طبیعی و مداوم بدون دخالت ها و بدون شایعات و خالی از احساس و هیجان ارزیابی می کردم.

براساس تلگراف های روزانه که به من دورنمایی از بازار را ارائه می کردند. دست به معامله می زدم. آنها به من نشان می دادند که سهم چه راهی را در پیش خواهد گرفت. هیچ عامل تاثیر گذار دیگری نبود زیرا من نه چیز دیگری را میدیدم و نه می شندیم.

اما در نیویورک این طور نبود. در آنجا دخالت ها ، شایعات، هراس، اطلاعات متناقض از هر سو به گوش من روانه می شدند. و به این ترتیب که برای حل مشکل درگیر احساساتم با معامله ، درست مثل اینکه برای بیماری ام به بیمارستان مراجعه کنم دست به کار شدم.

به این نتیجه رسیدم که فقط یک راه وجود دارد. باید دوباره خودم را پیدا میکردم. باید یکبار دیگر، بیش از اینکه همه پولم را از دست بدهم از نیویورک دور می شدم.

تنها چیزی که مرا از سقوط کامل در این دوره نجات داد رفتار بزرگوارانه دو سهم یونیورسال کنترل و تیوکول بود. آنها در این مدت رفتار بسیار خوبی از خود نشان داده بودند.

و حالا می دیدم که فقط به این دلیل آنها را به حال خود رها کرده بودم که آن قدر با سایر سهم ها و دردسرهایی که برایم درست کرده بودند ، درگیر بودم که این دورا فراموش کرده بودم. همه سهم های دیگر ، جز ضرر و زیان چیزی برایم به همراه نداشتند.

وضعیتم را دوباره مرور کردم و سپس همه سهامم را به جز این دو، فروختم. چند روز بعد سوار هواپیما شدم و به پاریس سفر کردم. پیش از این سفر، تصمیم بسیار مهمی گرفتم. با کارگزارم هماهنگ کردم که آنها به هیچ عنوان و تحت هیچ شرایطی نباید به من تلفن کنند یا اطلاعات دیگری به جز چیزهایی که از  قبل توافق کرده بودیم، برای من ارسال کنند. تنها راه ارتباطی من با وال استریت همان تلگراف های روزانه به سبک قدیم بود.

گیج و حیران به اطراف پاریس قدم میزدم. سرم پر بود از اطلاعات و ستون های قیمت نامفهوم. وقتی نخستین تلگراف روزانه ام رسید هیچ احساسی به من دست نداد. ارتباطم را با آنها از دست داده بودم. احساس مردی را داشتم که به تصادف سختی را پشت سر گذاشته و فکر می کند که  هرگز سلامتی اش را به دست نخواهد آورد. کاملا روحیه ام را از دست داده بودم.

و درست موقعی که مطمعن شده بودم این وضعیت همیشگی خواهد بود، اتفاقی رخ داد. دوهفته از اقامتم در پاریس می گذشت که یک روز در هتل جورج وی ، تلگرافی به دستم رسید. با حالتی افسرده به آن نگاهی انداختم و ناگهان احساس آشنا به من دست داد.

در ابتدا باور نمیکردم. می ترسیدم که شاید دوچار توهم شده باشم. بی صبرانه در انتظار تلگراف روز بعد بودم. وقتی رسید و آن را مرور کردم، دیگر شکی برایم باقی نماند. شکل ها و اطلاعات برایم آشنا بود و به تدریج واضح می شد. انگار حجابی از جلوی چشمانم کنار رفت و یکبار دیگر تصاویر در جلوی چشمم واضح شدند و توانستنم دورنمایی از آینده سهم ها بدست آورم.

در روزهای بعد، احساسم تقویت شد و توانستم مثل قبل، اطلاعات را بخوانم. می توانستم بفهمم که برخی سهم ها در حال قوی تر شدن هستند و برخی دیگر ضعیف می شوند. به تدریج داشتم حس ششم را باز می یافتم.

اعتماد به نفسم در حال تقویت شدن بود و سعی داشتم برای بازگشت دوباره به بازار همه قوایم را بازیابم.

درسم را خوب فرا گرفته بودم. به عنوان یک قانون داعمی، با خود عهد بستم که دیگر به سالن های معامله نروم. با کارگزارم نیز نباید تلفنی مشورت کنم. فقط و فقط باید قیمت ها را از طریق تلگراف دریافت کنم و نه چیز دیگر. حتی اگه به نیویورک باز گردم ، وسوسه حضور در تالار وال استریت که به اندازه یک مسیر کوتاه تاکسی با من فاصله دارد، نباید باعث سرکشی از این قانون شود. باید فکر کنم وال استریت ، هزاران مایل با من فاصله دارد. کارگزارم باید به طور روزانه برایم تلگراف بفرستد درست مث اینکه در هنگ کنک، کلکته یا سایگون هستم.

همچنین کارگزارم، هرگز نباید قیمت سهامی به غیر از آن هایی که خودم از او خاسته ام را برایم ارسال کند. هیچ گاه نباید چیزی درباره ی سهم جدیدی به من بگوید، زیرا چنین اطلاعاتی ، در دسته شایعات قرار می گیرد.

باید سهم های مورد نظرم را درست مثل قبل ، فقط از طریق روزنامه ها و مجله های اقتصادی که به دستم میرسد انتخاب کنم. زمانی که با سهمی مواجه می شوم که به نظر آماده رشد می رسد باید درخاست کنم که قیمت های روزانه اش برایم ارسال شود. هربار نیز باید فقط یک سهم جدید را انتخاب کنم تا بتوانم به دقت نوساناتش را بررسی کنم.

همانند مردی که از یک سانحه هوایی جان سالم به در برده و می داند که فورا باید سوار هواپیمای دیگری شود تا بر ترسش غلبه کند، این روش را برای جلوگیری از خطا و اشتباه مجدد مناسب می دانستم و سپس به نیویورک بازگردم.

درباره ایمان صاحبدادی

ایمان صاحبدادی
10 سال قبل فعالیتم را در بورس آغاز کردم و حدود 5 سال است که کالج تی بورس را تاسیس کرده ام. به طور خیلی خلاصه دیدگاه من در مورد بازار بورس این است که "در بازار بورس آنچه را که انجام می دهید بسیار مهم تر است از آنچه که می دانید".

این مطالب را نیز ببینید!

ساده بودن جرم است!

ساده بودن جرم است!

از دید من سادگی جرم محسوب می‌شود، یعنی باید یک سازمان ساده ­یاب تاسیس شود …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *